تبليغاتX
اسمارتیز

اسمارتیز

آزاد

ديگه عيد داره نزديك مي شه ،يك كم مطلب بذاريد

نه به جنيفر لوپز:

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...

به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:41  توسط سبز  | 

بعد از چند وقت...

حالا بعد از گذشت چند ماه دوباره اومدم سر زدم

یادش بخیر پارسال همین موقع قرارمون وبلاگ بود

امسال که زنگ تفریح ها هم به زور هم رو میبینیم

و میدونم که همه ش تقصیر منه

چقدر احساس میکنم از هم دور شدیم

یادش بخیر پارسال من و خاکستری چقد برای هم مینوشتیم حالا من حرف هاش رو از ترانه میشنوم

یادش بخیر تابستون پای ثابت چت با بنفش بودم

شب تا صبح چت میکردیم و چه حرف ها که نمیزدیم ولی حالا حتی احساساتمون رو هم به هم نمیگیم

خیلی ناراحتم

خیلی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 19:19  توسط آبی  | 

Small Story

                                                           Small Story               

روزي مردي داخل چاله افتاد و بسيار دردش آمد...

يك روحاني او را ديد و گفت: حتماً گناهي انجام داده اي!يك دانشمند عمق چاله و رطوبت خاك را اندازه گرفت!يك روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه كرد!يك مرتاض به او گفت:اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند ودر واقعيت وجود ندارند!!!يك پزشك براي او دو قرص آسپرين به درون چاله انداخت!يك پرستار كنار چاله ايستاد و با اوگريه كرد!يك روانشناس او را تحريك كرد تا دلايلي را كه پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله كرده بودند پيدا كند!يك تقويت كننده ي فكر او را نصيحت كرد كه: خواستن توانستن است!يك فرد خوشبين به او گفت: ممكن بود يكي از پاهايت مي شكست!!!و سپس فرد بي سوادي از آنجا مي گذشت و دست او را گرفت و از چاله بيرون آورد...!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 18:22  توسط سبز  | 

تولد :)

 از جایی که مدیر سرش سلوغ بود :دی این دفعه من از طرف همه اعضا تولدو تبریک می گم.

خاکستری جون تولدت مبارک :)

پ.ن: برای درج عنوان از ابی کمک گرفتم :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط بنفش  | 

چارلی چاپلین می گوید:

آموخته ام که، با پول ميشود....

خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه،

خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،

مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه ای از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 1:45  توسط خاکستری  | 

قوانین دنیا

20 قانون عجیب و غریبی كه در دنیای امروز اجرا می شود به ترتیب زیر است.

سوییس:
- نباید لباس را در روز یکشنبه برای خشکاندن، آویزان کرد.
- نباید ماشین تان را در روز یکشنبه بشویید.
- دختران جوان نبایستی با مردان دست دهند.

سنگاپور:
- فروش آدامس غیر قانونی است.
- کشیدن سیگار در تمام مکان های عمومی غیر قانونی است.
- اگر شما به آشغال پاشی برای سه بار مقصر شناخته شوید، بایستی خیابان ها را در روز یکشنبه با یک پیشبند با عنوان: “من آشغال پاش هستم”، پاک کنید.

کانادا:
- ۳۵ درصد از برنامه های  ایستگاه های رادیویی باید “محتوایی کانادایی” داشته باشند.
- شهروندان نبایستی در عموم، بانداژشان را بردارند.
- چرخیدن به راست در هنگام چراغ قرمز در هر زمانی غیر قانونی ست.
- تولید کننده های مارگارین نمی توانند مارگارین شان را به رنگ زرد تولید کنند.

دانمارک:
- تلاش برای فرار از زندان، غیر قانونی نیست.
- گزارش نکردن مرگ یک فرد، مجازات ۳٫۵ دلاری دارد.

فرانسه:
- بین ساعت های ۸ صبح تا ۸ شب، بایستی ۷۰ درصد موزیک رادیوها، متعلق به هنرمندان فرانسوی باشد.
- گرفتن عکس از افسران پلیس یا وسایل نقلیه پلیس غیر قانونی است. حتی اگر آنها در پس زمینه ی تصویرتان باشند.
- زیرسیگاری، یک اسلحه ی مرگبار فرض می شود.

کامبوج:
- تفنگ آبی نباید در جشن های سال نو استفاده شوند.

آلمان:
- هر محل کاری بایستی دیدی، هر چند کوچک، به آسمان داشته باشد.

استرالیا:
- کودکان نمی توانند سیگار بخرند اما می توانند آن را مصرف کنند.
- پیاده روی در سمت راست پیاده رو غیر قانونی است.
- تنها متخصصان برق دارای مجوز می توانند یک چراغ برق را تعویض کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 1:39  توسط خاکستری  | 

سه معمايی كه مايكروسافت نمیتواندحل كند!!!

هند کشف کرد که هیچ کس نمیتواند پوشهای به نام زیررا درهیچ قسمتی از کامپیوتر ایجاد کند. این چیزی خیلی عجیب... و باور نکردنی است. CON

در مایکروسافت ، کل تیم نمی توانند پاسخ چنین اتفاقی را بدهند!!

همین حالا امتحان کنید،فولدری به نام CON را نمیتوانید ذخیره کنید.

2.یک فایل تکست خالی باز کنید(کلیک راست،new text document)،سپس متن Bush hid the facts را تایپ کرده و آنرا ذخیره کنید.پنجره را بسته و دوباره باز کنید.شکلی عجیب خواهید دید!!:surprised:

3.موضوعی جالب و باور نکردنی که توسط برزیلیها کشف شد.

مایکروسافت ورد را باز کرده و عبارت زیر را تایپ کرده و دکمه اینتر را بزنید و سپس مشاهده کنید

=rand (200, 99)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 22:37  توسط آبی  | 

عکسی از پشت صحنه فیلم کسوف

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 12:53  توسط خاکستری  | 

عکس جدید robert pattinson

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 12:59  توسط خاکستری  | 

4 سال...

4 سال با هم بودن

4 سال دوستي 

4 سال خنده و گريه

4 سال ...

و 4 سال هايي ديگر... 

و چه زود گذشت اين 4 سال...

و ما چقد دير فهميديم داريم همديگر رو از دست ميديم...

يك دوستي قشنگ رو...

يك همدلي...

ميدانم ارزوي همه مان با هم بودن است...

اگر اين ... بگذارد

كه ميدانم نميشود...

و ارزو بر جوانان عيب نبود...

حالا را نميدانم شايد عيب باشد

كه همه چيز عيب شده اين چند روز...

و من حالم زيادي بد است

دارم هذيان ميگويم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 12:53  توسط آبی  | 

پروژه بسیار جالب یک دانشجو!! دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یاحذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برایاین درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود: 1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود. 2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است. 3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است. 4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود. 5-باعث فرسایش اجسام میشود. 6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد. 7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است. از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلیعلاقهای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی «دیهیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است! عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:43  توسط آبی  | 

اینم از قالب جدید...

نظرتون چیه؟!!!

(فقط بخاطر توصیه دوستان)

یکی از مزیت هاش سفید بودن بک گروندbackground هست

قشنگه دیگه...

تورو خدا باز نگید عوض کن

حوصله ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 16:27  توسط آبی  | 

advices for being happy

                                                 « توصیه هایی برای شادی »

شاد بودن آن قدر هم سخت نیست . فرهنگ باستانی ایرانیان بر اساس شاد بودن و شاد کردن پایه گذاری شده است تا انسان ها به توانند قدرتمندتر و تندرست تر زندگی کنند.

روان شناسان می گویند توصیه های زیر به شما کمک می کنند تا شادتر زندگی کنید:

۱) از چیزهای بسیار ساده هم می توان لذت برد و شاد شد. دیدن یک منظره زیبا، یک فیلم قشنگ یا یک دوست خوب هم می تواند انسان را شاد کند.

۲) بهترین حالت را در خودتان و در شرایط موجود اطراف تان پیدا کنید . هیچ کس همه چیز ندارد و هرکس اندوهی دارد که با شادی زندگی آمیخته است . هنر آن است که در شرایط سخت بخندیم.

۳) شما نمی توانید همه را از خود خرسند و خشنود کنید ، پس اجازه ندهید انتقادها شما را نگران کنند.

۴) اجازه ندهید دیگران معیارهایتان را تعیین کنند، خودتان باشید و به چیزی که نیستید، تظاهر نکنید.

۵) کارهای سودمندی که از انجام آنها لذت می برید بیشتر و بیشتر کنید.

۶) نفرت و حسادت را از خودتان دور کنید ، چرا که این دو ، دشمن روح شما هستند، روح شما را اندوهگین می کنند و هیچ اتفاق خوشی هم برایتان نمی افتد.

۷) علایق و دلبستگی های زیادی داشته باشید . اگر مسافرت دوست دارید و نمی توانید بروید ، سینما را امتحان کنید . کتاب های جدید بخوانید ، به پارک بروید یا ورزش و پیاده روی کنید.

۸) گذشته را در گذشته رها کنید ،و تنها از آن پند بگیرید و به خاطرداشته باشید در صورتی که مشکلی پیش آمد، همیشه به یافتن راه حل آن فکر کنیم نه به خود مشکل.

۹) خودتان را به کارهای گوناگون سرگرم و مشغول کنید. کسی که سرش گرم باشد فرصتی برای غصه خوردن ندارد!

خنده هایت را برای روز مبادا نگه ندار

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 14:39  توسط سبز  | 

سال 1389 خورشیدی رو به همهدوستان تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 15:55  توسط آبی  | 

برای دیدن اولین تیکه از فیلم کسوف به سایت ...............مراجعه کنید

نام سایت در نظرات وبلاگ قراردارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 20:10  توسط خاکستری  | 

ديوار

ديوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دويد و گفت: مامان، مامان! وقتي من در حياط بازي مي کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي کرد، علي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد، نقاشي کرد!
مادر عصباني به اتاق علي کوچولو رفت.
علي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک هايش را در سطل آشغال ريخت. علي از غصه گريه کرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد، قلبش گرفت. علي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود:


مادر دوستت دارم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 17:49  توسط سبز  | 

سلام

خیلی وقته اپ نکردیم

البته الان هم حرفی برای گفتن ندارم

دوستان هر مطلب علمی که میخوان درخواست بدن بذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 1:23  توسط آبی  | 

در این تست روانشناسی با انتخاب میوه مورد علاقه تان به شخصیت خود پی می برید.

 اگر ظرفی پر از میوه های زیر، مقابل شما باشد، کدام را انتخاب می کنید؟

سیب، پرتقال، هلو، گلابی، گیلاس، موز، نارگیل، انگور سیاه و آناناس

(نتیجه را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 16:30  توسط سبز  | 

Happy your valentine's day

روز ولنتاین رو به همه ی عشاق تبریک میگم

و آرزو مکنم همه به عشقشون برسند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 12:35  توسط خاکستری  | 

بالاخره

سلام

چرا همه به من میگن "اپ کن"

خب مطلب ندارم دیگه

حالا چون خیلی اصرار کردید این رو زدم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 15:12  توسط آبی  | 

من دوستت دارم!

خدا هر کسی را که مثل من خوب باشد دوست دارد

اما هر کسی را که مثل تو بد باشد دوست ندارد

اما من تو روبا همه بدیات دوست دارم

چون دلم برات می سوزه  وقتی می بینم هیچ کس دوستت نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 13:16  توسط خاکستری  | 

جالب ترین ایده های تبلیغاتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:20  توسط بنفش  | 

                                         «هیچ چیز تنها نیست»

  روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند ؛    غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛ پس تمام اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند. اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت! و تازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پير ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت: زمان ؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:9  توسط سبز  | 

 

کوزه ناقص
کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد
وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .
کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟
کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .
کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟
کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .
کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !

                                     داستانهای زیبا            داستانهای زیبا         

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 17:11  توسط سبز  | 

خدا اینجاست...

خدا اينجاست...



در رويا ها ديدم که با خدا گفتگو می کنم



خدا پرسيد: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟



من در پاسخش گفتم :اگر وقت داريد .

خدا خنديد :

وقت من بی نهايت است...

در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی ؟



پرسيدم :چه چيز بشر شما را متعجب می سازد ؟



خدا پاسخ داد : کودکی اشان.

اينکه آنها از کودکی اشان خسته می شوند



عجله دارن که بزرگ شوند



وبعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک باشند.

...اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند



و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

اينکه با اضطراب به آينده می نگرند



وحال را فراموش می کنند



وبنابراين نه در حال زندگی می کنند ونه در آينده.

اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی ميرند



وبه گونه ای می ميرند که هرگز زندگی نکرده اند .

دستهای خدا دستانم را گرفت



برای مدتی سکوت کرديم



ومن دوباره پرسيدم:

می خواهی کدام درسهای زندگی را بياموزند؟



او گفت : بياموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد



همه کاری که آنها می توانند بکنند اين است که



اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند



بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که



دوستشان داريم ايجاد کنيم.

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.

بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد



کسی است که به کمترين ها نياز دارد .

بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند



فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بياموزند که دونفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند



وآن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند .

بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما بخاطر اين گفتگو متشکريم.

آيا چيز ديگری هست که دوست داريد بدانند؟



خداوند لبخند زد وگفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.

هميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 20:1  توسط خاکستری  | 

سمپاد(کمک کنید)

اين پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مي‌نويسم -‌كه خدا نياورد شيرشان خشك شود و نه به نيتِ خروشِ مردمان -‌كه خدا نكند حنجره‌شان خش بردارد- كه مدت‌هاست نااميدم... اين نوشته را مي‌نويسم در اين روزگارِ وانفسا فقط به يك هدف؛ يك هدفِ ملي.

اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعي كه مهم‌ترين مولفه‌ي هويتيِ ماست در افقِ انرژيِ هسته‌اي. اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط به جهتِ آگاهيِ بازرسانِ محترم، معزز و مكرمِ آژانسِ انرژيِ اتمي! كه اگر احدي از آحادِ ايشان در ادامه‌ي بازرسي‌هاي دقيقِ صندوق‌خانه‌هاي نسوان، وضعيتِ سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را در چند ماهه‌ي اخير بررسي كند، مطمئن خواهد شد كه ايران به سلاحِ هسته‌اي دست يافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌اي- مي‌شود يك نهادِ آموزشي را -‌با سي و پنج سال سابقه‌ي درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصيلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتي كوتاه به خاكِ سياه نشاند؟!

اين پاره خط نه صوتِ داوودي دارد كه جنبنده‌گان را براي شنيدن‌ش از حركت بازدارد و نه معجزِ عيسوي كه استعدادهاي درخشان را احيا كند... اين پاره خط نه مدعيِ نمايشِ تاريخِ درخشانِ استعدادهاي درخشان است، نه حتا روضه‌اي است كه پشتِ ميكروفونِ اكوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار توماني مي‌خواند! اين پاره خط دستِ بالا يك ميل‌گرد است كه سرش يك تكه صفحه‌ي فلزيِ سياه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موي مندرس و رنگي سفيد، پيرمردي بدخط نامِ "استعدادهاي درخشان" و قطعه و رديف را نگاشته است... فقط براي اين كه در ميانِ گورهاي فراوانِ نهادهاي فروپاشيده‌ي اين روزگار، گورِ استعدادهاي درخشان را پيدا كنيم... حتا "سنگي بر گوري" هم نيست...
***
من -‌با اندك تسامحي- از نسلِ اول بچه‌هاي تيزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالي صد نفر پسر بوديم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستكي وجود داشت، نه نهاد و سازماني. مركزِ آموزشِ تيزهوشِ علامه حلي و مركزِ آموزشِ تيزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع كرد به گزينشِ تيزهوشان. ما را تعدادي نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصيلِ تيزهوش كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد به هم‌راهِ كم‌شمار معلمانِ قديميِ تيزهوشان گزينش كردند تا واردِ مدرسه‌ي پسرانه و دخترانه‌اي شويم كه با هوش‌مندي همين معلمانِ قديمي، به جاي مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌هاي شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ كودكانِِ استثنايي -‌بخوانيد عقب‌افتاده‌ها! روي درِ سرويس‌هاي مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ي تيزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همين دفتر حك شده بود و براي همين در مسير رفت و برگشت وقتي ره‌گذران، شلوغ‌كاري‌هاي ما را مي‌ديدند، زيرزيركي نگاه‌مان مي‌كردند و براي بچه‌هاي سالم‌شان صدقه كنار مي‌گذاشتند كه سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصويرِ عمومي راجع به دو مدرسه‌‌ي تيزهوشان، مدارسي بود كه از در و ديوارشان نور و رنگ و تله‌ويزيون و آزمايش‌گاه مي‌چكيد و معلمان‌شان كت و شلوار و جليقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذيه سرو مي‌كرد و... حال آن كه هر دو مدرسه از معمولي‌ترين مدارسِ تهران بودند و حتا آزمايش‌گاه‌هاي مدرسه‌ي پيش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهي مصادره شده بود... اين‌گونه مدارسِ تيزهوشان در شلوغيِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پاي‌مرديِ نوجواناني كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد... مدارسِ استعدادهاي درخشان، از همان باي بسم‌الله كه نوشتم، تا همين تاي تمت كه مي‌نويسم، امكاناتِ درخشاني نداشت. چيزي كه داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه ميز مي‌خواهد و نه تخته و نه وايت‌برد و نه كامپيوتر و نه آزمايش‌گاه و نه حتا كتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمي‌خواهد... و ما از اين دست معلمان داشتيم... در نظامِ آموزش و پرورشي كه همه‌گان مي‌دانند، گرفتاري‌ش معلم است... به قراري كه اگر معلمي كلاس را نتواند اداره كند، ناظم مي‌شود و اگر ناظمي صف را نتواند به خط كند، مدير مي‌شود و اگر مديري مدرسه از دست‌ش در برود، مي‌رود منطقه و قس علي هذا تا برسد به وزير! ما معلماني داشتيم كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد...

و كه بودند اين نوخاسته‌گان؟! ايشان قرار بود رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد باشند. صبح به صبح دكتر برومند، كه به هم‌راهِ لي‌ليِ اميرارجمندِ كانونِ پرورش و رضا قطبيِ راديووتله‌ويزيون، سوگلي‌هاي علياحضرت فرحِ پهلوي بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ي مختلطِ تيزهوشان كه زيرِ نظرِ مستقيمِ مستشارانِ امريكايي در سالِ 54 و 2535 تاسيس شده بود، حاضر مي‌شد و براي بچه‌هاي تيزهوش سخن‌راني مي‌كرد كه "ما رجالِ دوره‌ي درخشانِ انقلابِ سفيديم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربيت مي‌شويد تا رجالِ ولي‌عهد -‌رضا- باشيد..." تيزهوشان، نه زيرِ نظرِ آموزش و پرورش كه مستقيما زيرِ نظرِ دفترِ علياحضرت فرحِ پهلوي بود و اين دقيقا همان ايده‌اي بود كه در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانيِ غيرِعادلانه‌اي كه نياز به آموزشِ مجزا براي تيزهوشان پيدا مي‌كرد، به درستي رعايت مي‌شد. تيزهوشانِ تايلند زيرِ نظرِ پادشاه بودند و تيزهوشانِ استراليا غيرمستقيم زيرِ نظرِ ملكه و... و تيزهوشان فرانسه را مستقيما مديا حمايت مي‌كرد كه مسوولِ كنترلِ افكارِ عمومي بود و در حقيقتِ سلطانِ معاصر...

و قرار بود همه‌ي اين خردسالانِ تيزهوش، از همان دوره‌ي راه‌نمايي، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات مي‌شد و آقا معلمِ زبان از امريكا... هنوز اين جمعِ كوچكِ خردسالان، دو-سه سالي بيش‌تر در مدرسه‌ي تيزهوشان درس نخوانده بودند كه توافق‌نامه‌ي استعدادهاي درخشان با بركلي و استنفوردِ ايالاتِ متحده‌ي امريكا براي ادامه‌ي تحصيل‌شان نهايي مي‌شد و خودِ شاه كه كم‌تر از جشن‌هاي دو هزار و پانصد ساله در جايي حاضر نمي‌شد، براي بازديد از وضعِ تحصيليِ دانش‌آموزانِ تيزهوش، به مدرسه‌ي خيابانِ الوند مي‌آمد و... و نمي‌دانست كه در ميانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چين‌شده كسي هست كه طرحِ ترورِ وي را ريخته است... طرحي كه هيچ‌وقت عملي نشد و هيچ زماني هم در تاريخِ افتخاراتِ دانش‌آموزيِ اين ملك، كسي نخواست ببيندش...

و كه بودند اين نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ي ولي‌عهدِ پهلوي و... كه نسلِ اولِ تيزهوشانِ بعد از انقلاب را گزينش كردند؟ همين‌ها كه رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقاي لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خميني بودند و موشكِ ليزري طراحي مي‌كردند براي مهندسيِ جنگ و در عينِ حال مي‌دانستند كه از موشك واجب‌تر، نسلِ بعديِ تيزهوشان است... ما زيرِ دستِ همين رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد بزرگ شديم...

مدرسه، امكانات نداشت، پول نداشت، براي همين معلمانِ قديمي‌ش فقط با فيشِ عشق مانده‌گار مي‌شدند. به‌ترين معلمانِ تهران بودند و كم‌ترين دست‌مزد را مي‌گرفتند. مديرِ اصفهاني پول نداشت تا ناظم بياورد، پس يكي از خودِ ما، نوبتي، ناظم مي‌ايستاد در مدرسه... پول نداشت تا كسي را بياورد تا درخت‌هاي كاجِ مزاحمِ حياطِ پشتي را بياندازد. پس علي كه حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ بركلي است، از روي سايه‌ي درخت، با سينوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص مي‌كرد و ما مي‌رفتيم از درخت بالا و كاج، ناجوان‌مردي مي‌كرد و از آن‌طرفي مي‌افتاد روي كولرِ آبيِ دفترِ مديرِ مدرسه تا مدير عاقبت از ترس ضررِ بيش‌تر مجبور شود نجاري بياورد در حياطِ مدرسه‌ي حسن‌آبادِ تهران و بعد هم براي اين كه از زيرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آينده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌هاي جنگ و... غافل از اين كه نجارِ حسن‌آبادي، ارمني است بالكل! ما اين‌گونه قد مي‌كشيديم...

نيمه‌ي اولِ دهه‌ي شصت، پايانِ هر سال، بيش از آن كه از نمراتِ كارنامه‌هامان بترسيم، از تعطيليِ مدرسه مي‌ترسيديم كه مسوولانِ چپ‌گراي وقت با هر مدرسه‌اي خارج از نظامِ همه‌گاني مخالفت مي‌كردند. زورشان به مدارسِ زنجيره‌ايِ اسلامي نرسيد، اما تخته كردنِ دكانِ دو مدرسه‌ي كوچكِ آموزشِ تيزهوش، زيرِ نظرِ دفتركي در معاونتِ آموزشِ استثنايي كار چندان سختي نبود. هنوز پانزده ساله نشده بوديم، كه مدير روزي جمع‌مان كرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگريبان شديم و عاقبت به هم‌دليِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصيل و معلمانِ كم‌شمارِ قديمي، ايده‌اي به كله‌مان زد. كلاس‌ها را تعطيل كرديم تا نمايش‌گاهي درست كنيم به نامِ دست‌آوردهاي تيزهوشان!

ساختنِ نمايش‌گاه پنج-شش ماه طول كشيد. هر گروهي مسووليتي گرفتند. از ميانِ فارغ‌التحصيلاني كه قرار بود رجالِ ولي‌عهد باشند، دو-سه تا قيدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند براي كمك. سه نفر را بيش‌تر به خاطر مي‌آورم... دراز و چاق و ريشو را... قدِ سه‌نفري‌شان به قاعده‌ي يك ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود كه از اين ارتفاع، دو متر و نيم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفري‌شان توي ترازو فيل را زمين مي‌زد كه در آن طَبَق، سيصد كيلوش، خشكه، مالِ چاق بود. و ريش‌شان يك معبد سيك را جواب مي‌داد كه از آن ريش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ريشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زيست و بچه‌هاي زيرِ دست‌ش موش چنان تربيت كردند كه از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز كه دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سينه پرطپش نگه مي‌داشتند و... ريشو، همان كه در كودكي طرحِ ترورِ محمدرضا را ريخته بود، حالا در جواني، ابرپروژه‌اي طراحي كرد كه مدلي بود تا نشان دهد چه‌گونه مي‌شود در يك نيروگاهِ برق‌آبي، برق را ذخيره كرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق كه سخت كم آورده بود در ميانِ اين همه كارِ علمي، ما، تنبل‌ترها را جمع كرد و پروژه‌اي تعريف كرد به نامِ گيل-هارد-بنك!! اسمي كه نمي‌دانم از كجا پيدا كرده بود، اما سخت قيافه‌ي علمي داشت. قرار گذاشت عينكي‌ترهاي مدرسه، بيايند و روپوشِ سفيد بپوشند. بعد پروفيلِ ناوداني را خم كنيم و از بالاي سردرِ مدرسه نصب كنيم و بچرخانيم و بياوريم توي حياط بعد بكشانيم‌ش توي سالن و اين پروفيلِ ريل‌مانند، پيچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، يكي از آن عينكي‌ترها كه قيافه‌ي مسوول‌پسند دارد، بايستد و كاري علمي كند. يكي با روپوشي سفيد كنارِ پروفيل لوله‌ي آزمايش‌گاه روي چراغ الكلي گرم كند، ديگري با كت و شلوار يك تخته سياه را پرِ فرمول كند و... تا برسد به نفرِ آخر كه عينكي‌ترين است و در انتهاي مسير پروفيل با زمان‌سنج و ماشينِ حساب و كلي كاغذ ايستاده است. وقتي مسوولان براي بازديد آمدند، گويي فلزي انداخته شود توي پروفيل. همه‌ي عينكي‌ها شروع كنند به بالا و پايين پريدن و كارِ علمي كردن. بعد وقتي گوي به پايانِ مسيرِ ناوداني رسيد، عينكي‌ترين، يك‌هو زمان‌سنج را متوقف كند و كاغذهاي تحقيقاتِ عينكي‌ترها را بگيرد و جمع‌بندي كند و متفكرانه كاغذها را برانداز كند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پيِ ماشين‌ِ حساب را فشار دهد و بگويد و اين هم عددِ پي با ده رقمِ اعشار!!

البته اهل‌ش مي‌دانند كه اين فشردنِ دكمه‌ي عددِ پيِ ماشينِ حساب هيچ دخلي نداشت به آن ناودانيِ طويل و آن محاسبات و آن عينكي‌ها و... فقط محبتِ كاسيوي ژاپن بود در روشِ مجعولِ گيل-هارد-بنك!!

ما كارگرانِ پروژه‌ي گيل-هارد-بنك بوديم كه متاسفانه به دليلِ مخالفت‌هاي علميِ دراز و ريشو با چاق، اين پروژه انجام نشد و مجبور شديم برويم سراغِ كارهاي خنكِ واقعا علمي! من در سيزده ساله‌گي در تاريك‌خانه، عكسِ استروبوسكپي مي‌گرفتم كه هنوز هم فكر مي‌كنم در بنيادِ نخبه‌گان نتوانند چنين كاري انجام دهند... نمايش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزي كه وزيرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گراي وقت به مدرسه آمد، از بچه‌هاي گروهِ كامپيوتر كسي نبود كه عهده‌دارِ توضيحات شود. بچه‌ها روي پيش‌رفته‌ترين كامپيوترِ آن زمان كه اسپكترومِ زد-هشتاد بود و كمودورِ شصت و چهار، برنامه‌اي نوشته بودند كه همان سرودِ مطولِ جمهوريِ اسلامي را نت مي‌زد و قانونِ اساسي و پرچم را به فارسي-انگليسي روي تله‌ويزيونِ رنگي كه از خانه آورده بوديم، نشان مي‌داد. برنامه را براي وزيرِ چپ‌گرا اجرا كردم و منتظرِ تشويقاتِ حضرت‌ش بودم كه ناغافل برگشت و فرمود: "كه چي؟!"
همان‌جا حسابِ كار دست‌مان آمد كه دكانِ مدرسه تخته شده است و نمايش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گيل-هارد-بنك هم كار درست نمي‌شده... حسابِ كار، در آن سالِ ميانيِ دهه‌ي شصت، همين بود كه گفتم... اما، تقدير با تدبيرِ اين مسوولان رقم نخورد. بايد وزيرِ ديگري پيدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر كه خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول كسي باشد -‌و البته آخر كسي- كه در يك تصميمِ عاقلانه و عاشقانه، براي نظام، جامه‌ي وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... كسي باشد كه روحاني باشد و منتسبِ به روشن‌فكرترين روحاني ‌-‌شهيد بهشتي-‌ باشد و در اروپا دكتراي روان‌شناسي گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تيزهوش باشد و در كابينه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ي فكسنيِ آموزشِ تيزهوشِ علامه حلي و بچه‌ها و نمايش‌گاه چشم‌ش را بگيرد...

اين گونه شد كه مردي آمد كه نمايش‌گاه را نديد و گيل-هارد-بنك را نديد و روپوش‌هاي سپيد را نديد و عينكي‌ترين‌ها را نديد و در عوض انسان ديد! و وقف نمود خود را، نه به بيع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد كه درآمدِ جاريِ آن موقوفه‌ايم و مديونِ آن وقف... وقفي كه عمر بود و موقوفه‌اي كه نسل شد. و امروز همه‌ي نگراني آن است كه اوقاف نيز در كنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنياد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از اين پاره‌خط به صرافتِ تملكِ تكه‌ي ديگري از اين گوشتِ قرباني بيافتد.

اين گونه شد كه مردي آمد به نامِ جوادِ اژه‌اي كه حجه‌الاسلام و المسلمين و دكتر چيزي به شان‌ش نمي‌افزايد، سازمانِ استعدادهاي درخشان را پايه گذاشت روي اين دو مركزِ آموزشِ تيزهوش، به سالِ 1366. سازماني كه هيچ نبود، نه ميز بود و نه صندلي و نه پست و نه تشريفات... هيچ نبود الا يك وقف و يك موقوفه هر دو از جنسِ انسان...

نفوذِ جوادِ اژه‌اي باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ي آموزش و پرورش، زيرِ نظرِ نخست‌وزيري و بعدتر رياست‌جمهوري ببالد و بركشد. مدارس توسعه‌‌ي كيفي پيدا كنند و با ملاك‌ها و مناط‌هاي دقيقِ علمي گزينش انجام شود. گزينشي كه هيچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلي از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هيچ گربه‌رويي براي فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبيه نشود. و البته همين موضوع هم هماره باعثِ گرفتاري‌هاي سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان يا سمپاد بود.

حالا ديگر به همان ترتيبِ سابق، زيرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پيشه‌ي قديميِ كم‌شمار و فارغ‌التحصيلانِ تيزهوشي كه قرار بود رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ريشو، فرهنگي شكل مي‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترين تعدادِ المپيادي‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر رياضي بوديم، كه در سالِ آخرِ تحصيل‌مان، از شش نفر تيمِ جهاني المپيادِ رياضي، پنج نفر هم‌كلاس بودند و همان سال بهرنگ و پيمان اولين مدال‌هاي طلاي تاريخِ المپيادها را گرفتند. سالي بعد، مريمِ فرزانگاني اولين مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهاني و يكي دو سالِ بعد بچه‌هاي شهرستان هم كه حالا قد كشيده بودند، به بچه‌هاي تهران اضافه شدند و مهدي، به عنوانِ اولين نسلِ فارغ‌التحصيلِ اصفهاني، اولين مدالِ طلاي جهانيِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضي آب‌سالي‌ها صد در صد و در بعضي خشك‌سالي‌ها دستِ كم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهاني از بچه‌هاي سمپاد بودند... و البته همين را آموزش و پرورشي‌ها تاب نمي‌آوردند و براي همين چيزي تعبيه كردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادي‌هاي سالِ آخري را بر بزنند ميانِ آموزش و پرورشي‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بيرون بكشندشان، و كسي نفهمد شعبده با اهلِ راز كردن چه آخر و عاقبتي دارد... سمپاد هم به دليل همين "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حركت كند و هيچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتي نباشد...

سازمان كه در زمانِ رياست جمهوري مقام معظم ره‌بري تاسيس شد، در زمانِ رياستِ جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني، با هوش‌مندي و عدمِ دخالتِ دكتر نجفي، باليد و رشد كرد. در زمانِ آقاي خاتمي، و وزراي ناكارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقاي احمدي‌نژاد و وزراي! دولتِ نهم، تمام شد...

آرام آرام آموزش و پرورشي‌ها با كم شدنِ نفوذِ رئيسِ سمپاد، سازمان را بيش‌تر زيرِ اخيه كشيدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ايرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها كشانده بودند كه سمپادي بي‌دين است و سمپادي طراحي مي‌شود براي فرارِ مغزها و سمپادي ضدانقلاب است و...
ما را مي‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم از خاطرات‌مان در طرحِ كادِ ابداعيِ پتوشوييِ اميرالمومنين(ع) كه پتوهاي معراج را بچه‌هاي دبيرستان مي‌شستند و حالا هم خس خسِ سينه‌ي مهندس مهدي از تبعاتِ همان شرابي است كه شهيد سهيل را به آسمان كشانده بود...
ما را مي‌خواستند آموزش و پرورش و از دين مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم مثلا در شبِ بيست و يكم هزار ظرفِ يك‌بار مصرف سحري داده مي‌شود در مدرسه‌ي هشت‌صد نفره، عددِ تدين چند ظرفِ يك‌بار مصرف است؟ براي‌شان از آش‌پزخانه‌ي هياتِ فارغ‌التحصيلان مي‌گفتيم كه آب‌كش دستِ كسي است كه پذيرشِ بركلي دارد و كف‌گير دستِ ديگري است كه همان‌جا پشتِ مبايل، نفت سوآپ مي‌كند و نثارريز عضوِ ارشد تيم ملي المپياد فيزيك در سال‌هاي دور است... چيزي كه در اتاقِ فكر بنياد فلان و سازمانِ بهمان هم پيدا نمي‌شود!از آن طرف سينه‌زنِ چنين هياتي نيز يك رقميِ كنكور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...

مي‌گفتيم مدرسه گزينشِ مذهبي ندارد اما فارغ‌التحصيلِ سمپاد متدين‌تر مي‌شود در طولِ تحصيل، حال آن كه در مدارسِ مذهبي اگر چه خروجي‌ها نيز مذهبي‌ند، اما مقايسه‌ي ورودي و خروجي نشان مي‌دهد كه مدارس سمپاد موفق‌ترند...

مي‌گفتيم در مدارسِ سمپاد به دليلِ تربيتِ فرهنگي و محيطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از كشور، كم‌ترين تغيير را دارند... همان‌ند كه هستند و بودشان با نمودشان تفاوتي ندارد. موشان را با نمره‌ي چهار نمي‌زنيم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهايي گيس بگذارند تا روي كمر! روبنده‌ي زوركي به گرده‌ي صورت‌شان نمي‌كشيم تا در دانش‌گاه روسري بگذارند مغزِ سر... مي‌گفتيم مومن‌مان در خارج از كشور هم مومن است...

تا مي‌گفتيم خارج از كشور، دوباره مي‌خواستندمان و اين بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم حالا كه انسانِ آزاده‌ي سمپادي را نمي‌بينيد، دستِ كم به سنتِ الهي، از چارپايان بياموزيم كه خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان براي شما زيبايي است و در بازگشت‌شان نيز! دستِ كم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادي به قاعده‌ي چوپاني كه گوسفندش براي چراي علمي به مرتع مي‌رود و باز مي‌گردد، ذوق كنيد! نه آيا كه اين جماعت براي فربه‌گيِ علمي مهاجرت كردند؟ و نه آيا كه امروز بر مي‌گردند؟ اي خوشا آنان كه از لكم فيها جمال حين تريحون و حين تصرحون لذت مي‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تيتر نمي‌شود؟ ديروزياني كه گرفتارِ حنجره‌ي داد زدن بودند همان امروزيانند كهِ پنجه‌ي بي‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولي از جنسِ باد بود، اما سربسته بگويم كه بي‌دادِ بعدي به هيچ رو نسبتي با باد ندارد!
براي‌شان از خارج‌نشيناني مي‌گفتيم كه هر سال به ايران مي‌آيند و در اين پروژه و آن پروژه كمك مي‌كنند... براي‌شان از سيدعلي مي‌گفتيم كه حالا هواپيماي شخصي دارد در ايالاتِ متحده و حاضر است در ايران با دوچرخه اين طرف و آن طرف برود اما براي او شان قائل باشند و به او كار بدهند... براي‌شان از كيا مي‌گفتيم كه مهم‌ترينِ كارِ علمي را دارد و مسوولِ پخشِ پول است براي گرنت‌‌هاي دانش‌گاهيِ ينگه دنيا و عضوِ تخصصي هياتِ منصفه‌هاي علمي است، اما برگشته است به ايران و نه در تهران، كه در يك شهرستان به دانش‌جو درس مي‌دهد... براي‌شان از بابك مي‌گفتيم كه در اخبارمان پزش را مي‌دهيم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترين دانش‌مندِ زيرِ سي و پنج سالِ فرنگ... براي‌شان از عباس مي‌گفتيم كه صاحبِ پرشماره‌گان‌ترين نشريه‌ي علمي-پزشكيِ كشور است. براي‌شان از ميثم مي‌گفتيم كه نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ويزيون‌مان نشان‌ش مي‌دهيم كه حس‌گر روي زبانِ قطعِ نخاعي كار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گي كند و اختراع‌ش در سطحي است كه بوش مجبور مي‌شود در جلسه‌ي افطاريِ كاخِ سفيد در ميانِ ابنِ شيخك‌ها از آن ياد كند... و البته اگر بيايد ايران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمي‌دهد كه كارت ندارد!!

براي‌شان مي‌گفتيم كه اگر به اين قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در اين مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد كه همين گروهِ فارغ‌التحصيلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- كلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ايشان ابتياع كنند كه محصولِ اين مجموعه قدرِ اين مجموعه بيش‌تر مي‌داند...
براي‌شان مي‌گفتيم و فايده نمي‌كرد... چرا كه استعدادهاي درخشان را آن‌جور كه دوست داشتند، نمي‌ديدند... رسانه هم به جاي نوابغ به دنبالِ نوابيغي بود كه قانونِ بقاي ماده و انرژي را نقض كند و در نمايش‌گاهِ اختراعاتِ روستاي هچل‌تپه‌ي اروپا كف‌گيرِ برقي ساخته باشد و طرحِ موشكِ بدونِ سوختِ با سرنشين روي كاغذ كشيده باشد و...

حالا چندين و چند هزار فارغ‌التحصيل داريم كه ادبي‌شان مي‌شود مشهورترينِ جوانِ نسخه‌شناسِ ايراني كه پنداري بازمانده‌ي علماي جامع است و از مهندسي و آناليزِ اعداد مي‌داند تا هياتِ قديم و فقهِ جديد... علمي‌شان سه آرش‌ند كه مي‌شوند مهم‌ترين گروهِ آماتوريِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ي واقعي در ني‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگي عميقا اسلامي و عميقا معاصر... چيزي كه با آموزشِ خلاق و پرورشِ غيراجباري، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصيل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنين ميوه‌هايي را نظامِ مديريتيِ تنبل‌پرورِ كودن‌گمار، قدر نمي‌داند و از همين روست كه از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصيلان كم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگرداني است كه آخرين‌شان جوان‌ترين عضوِ گروهِ تحقيقاتيِ سلول‌هاي شوآنِ ضايعاتِ نخاعي است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ينگه‌دنيا، در يك اتاقِ محقر كارِ تحقيقاتي مي‌كرد... ريشو، صاحبِ چندين و چند اختراع است و در دوره‌اي بزرگ‌ترين قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو كه در رقابت با يك شركتِ خارجيِ ماركِ داخل و هوادارانِ سه‌لتي‌ش طعمِ تلخ زندانِ چك را كشيد و بعدتر هم طعمِ شيرين‌ترِ بيماريِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامي است... و چاق، بعد از سي و پنج سال، اولين اخراجيِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دكتر اژه‌اي است...
نه المپيادي، نه پرخوان، نه اديب، نه هوش‌مند، نه خلاق كه آزاده‌گي صفتي است كه سمپادي را متمايز مي‌كند با ديگران... آخرينِ ايشان نيز همان جوان‌مردِ مودبي است كه طلاي رياضيِ كشوري است و در حضورِ ره‌بر به پا مي‌خيزد و آزادانه نظر مي‌دهد و هوش‌مندانه نقد مي‌كند...
نه... آخرين ايشان، جوان‌مردي ديگر است كه به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشكي و تعظيمِ به پرچم ايستاد و رسيد بدان‌جا كه جوان‌مرد مي‌رسد...
و حالا در انتهاي اين پاره‌خط كه همان تاي تمت باشد نه براي پاره‌خط كه براي سمپاد، بايد فصلي در فضايح بنويسم... از سمپادي بنويسم كه يك بهايي آن را در دو سال ساخت و يك نوحجتيه، كم از يك سال آن را ويران كرد... كسي كه افتخارش تغييرِ نامِ سمپاد به شاد! بود كه سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را وافيِ به مقصود نمي‌دانست آن‌قدر كه شكوفايِ استعدادهاي درخشان بودن را... و خوب مي‌دانست در مملكتي كه تغييرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالي به علوم تحقيقات و فن‌آوري مي‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغييرِ نام و نه تغييرِ فعل تا چه اندازه مهم است...

بايد از سمپادي بنويسم كه روزگاري براي وزير قد خم نمي‌كرد و حالا مجبور است براي رئيسِ منطقه‌‌ي آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربي العظيم دولا شود!
بايد از سمپادي بنويسم كه رجالِ ولي‌عهد حفظ‌ش كردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامي باشند، اما حتا نتوانستند يك مدير براي مجموعه‌ي خودشان به نظام معرفي كنند كه نظامِ مديريت گرفتارِ شبكه‌هاي انساني مدارسِ غيرخلاقِ مذهبي بود... و جماعتِ نودولت اين مجموعه را نه خود خورد و نه كس داد... گنده كرد و به...
بايد از سمپادي بنويسم كه گزينش‌ش بر مبناي علمي تا جايي بود كه خطِ هوشِ سرآمدان در منحنيِ توزيعِ نرمال مشخص مي‌كرد و بعد بيست سال رسيده بود به چهار مركز در شهرِ تهران، كه تازه هم‌واره از فقدانِ امكانات و كم‌بود معلمِ چيره‌دست مي‌ناليدند و حالا در مدتي كم از چند ماه يك‌هو تبديل مي‌شوند به چهارده مركزِ طلايه‌داران زيرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... كه حالا كه خطِ فقر سرِ كاري است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
بايد از سمپادي بنويسم كه به‌ترين مرزدارانِ ايران در آن پرورش مي‌يافتند و امروز در ادامه‌ي كشفياتِ جديدِ نوحجتيه‌ها در جلساتِ خصوصيِ قطب‌الاقطاب گويا گفته‌اند كه اصلا همين‌گونه جداسازي‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضي اذنابِ ايشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبي از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعي خلافِ عدلِ الاهي مي‌دانسته‌اند!

بايد از سمپادي بنويسم كه موسس‌ش در انتخابي طبيعي، در بازديدِ نمايش‌گاه، سمپاد را برمي‌گزيد، و از آن‌طرف تيزهوشانِِ آن زمان نيز در انتخابي طبيعي، مي‌پذيرفت كه برود زيرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالي كه شايد بيش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شايسته‌گي‌هاي لازم براي مديريتِ اين مجموعه را دارند، كسي به سمپاد مي‌آيد كه حتا تا به حال پاي‌ش به مدارسِ تيزهوش نرسيده است و در طولِ اين بيست سال از وي حتا براي يك سخن‌راني در نشست‌هاي علميِ دهه‌ي فجر نيز دعوت نكرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سايه‌اش نيز در اين مجموعه نبوده است...
بايد از سمپادي بنويسم كه ديگر نيست...
از بهايي گفتم كه از اشقيا بود و از اژه‌اي گفتم كه از اوليا بود... اما تعزيه‌خوانِ قديمي نيك مي‌داند كه مجلسِ تعزيه شريف‌تر از آن است كه نامِ اشقياي پايين دست در آن مذكور افتد... پس بگذار كه در اين پاره‌خط حتا نام نبرم از مدير و دار و دسته‌ي منسوب و منصوبِ دولتِ نهم كه بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و كم از فاصله‌ي يك عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...

این متن از رضا امیرخانی بود.لطفا تا میتونید همه جا انتشارش بدید...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 14:18  توسط آبی  | 

...just enjoy

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 17:40  توسط بنفش  | 

عکس های یکی از عجیب ترین خانه های دنیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 18:18  توسط بنفش  | 

حکایت بانک زمان

تصور کنید حساب بانکی دارید که در ان هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود .

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!

هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد ..

هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند..

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .

ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.

باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !

گنجتان را اسان از دست ندهید!

  به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

  فراموش نکنید:

                          دیروز به تاریخ پیوست.

                          فردا معما است.

                         و امروز هدیه است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط بنفش  | 

آیا می دانستید ...

آیا می دانستید ...

آیا میدانستید که نور خورشید فقط تا عمق ۴۰۰ متری آب دریا نفوذ می کند.
آیا میدانستید که امریکا تا ۵۰ میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.
آیا میدانستید که فشار در مرکز خورشید تقریبا ۷۰۰ میلیون تن بر ۴۵۲/۶ سانتی مترمربع است.
آیا میدانستید که طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.
آیا میدانستید که شیشه در ظاهر جامد به نظر می رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می کند.
آیا میدانستید که داغ ترین نقطه کره زمین در دالول اتیوپی است. در این منطقه در یک روز عادی دمای هوا در سایه به ۹۴ درجه فارنهایت می رسد.
آیا میدانستید که آبشار آنجل در ونزوئل۲۰ برابر بلندتر از ابشار نیاگارا است.
آیا میدانستید که وقتی مگس بر روی یک میله
فولادی می نشیند میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می شود.
آیا میدانستید که هر سال از ۶۰۰/۵۵۷/۳۱ ثانیه تشکیل شده است..
آیا میدانستید که بیشترین ضربان قلب را قناری ها با۱۰۰۰بار در دقیقه و کمترین را فیل با ۲۷ بار در دقیقه دارد.
آیا میدانستید که تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتراست. .
.آیا میدانستید که در تقسیمات لشگری به ده هزار سرباز، تومان گفته و فرمانده آن را امیر تومان می نامند.
آیا میدانستید که جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند ؟
آیا میدانستید که زرافه
ایستاده وضع حمل می‌کند و نوزادش از فاصله ۱۸۰ سانتی متری به زمین میافتد ؟
آیا میدانستید که گربه و سگ هر کدام پنج گروه خونی دارند و انسان فقط چهار گروه ؟
آیا میدانستید که روباه ها همه چیز را
خاکستری میبینند ؟
آیا میدانستید که نرخ تولد نوزادان در ایران و جهان برابر است با ۱۰۶ نوزاد پسر در ازای هر ۱۰۰ نوزاد دختر و تا رده سنی ۴۰ سال نسبت ها به همین گونه اند؟
آیا میدانستید که نرخ تولد نوزادان در زمان جنگ برابر است با ۱۱۲ نوزاد پسر در ازای هر ۱۰۰ نوزاد دختر؟
آیا میدانستید که قدرت بینایی جغد ۸۲ برابر قدرت دید انسان است ؟
آیا میدانستید که در شیلی منطقه ی
صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در آن باران نباریده است آیا میدانستید که هر ۵۰ ثانیه یک نفر در دنیا به بیماری ایدز مبتلا میشود ؟
آیا میدانستید که زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند ؟آیا میدانستید که زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواند هیچ صدایی از خود در آورد ؟
آیا میدانستید که هر عنکبوت تار ویژه خود را دارد و هیچگاه تارهای آنها به هم شبیه نیستند ؟
آیا میدانستید که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ؟
آیا میدانستید که سریع ترین عضله بدن انسان زبان است ؟
آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟
آیا میدانستید که در برج ایفل دو
میلیون و نیم پیچ به کار رفته است ؟
آیا میدانستید که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانستید که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر پنج سانتیمترعبور کند آیا میدانستید که تنها موجودی که میتواند به پشت بخوابد انسان است ؟
آیا میدانستید که اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد، فرزندان پسر او کوررنگ میشوند ؟
آیا میدانستید که کوههای آلپ در سال حدود یک سانتیمتر بلند میشوند ؟
آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر متولد می شوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند؟
آیا میدانستید که گرده گل هرگز فاسد نمی شود و از محدود مواد طبیعی است که تا زمان نا محدودی باقی میماند؟
آیا میدانستید که حس بویایی خرس تقریبا صد برابر قوی تر از انسان است ؟
آیا میدانستید که تا قرن پنجم میلادی متوسط عمر مردم اروپا از سی سال فراتر نمی‌رفت ؟
آیا میدانستید که مغز فیزیکدان نابغه،
آلبرت اینشتین پانزده درصد از حجم مغز انسان عادی بزرگتر بود ؟
آیا میدانستید که تنها چیزی که در اسید حل نمی‌شود الماس است ؟
آیا میدانستید که هنگام صحبت برای بیان هر کلمه هفتاد و دو ماهیچه به کار گرفته می‌شود ؟
آیا میدانستید که خرسها موجوداتی چپ دست هستند ؟
آیا میدانستید که ۱۷ هزار نوع زنبور در جهان
شناسایی شده است ؟
آیا میدانستید که کنه که حشره ای ریز است، میتواند یک سال تمام بدون غذا زنده بماند ؟
آیا میدانستید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که می‌توانند بدون برگشتن اشیاء پشت سر خود را ببینند؟
آیا میدانستید که موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا میکنند ،که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند ؟
آیا میدانستید که اگر همه یخهای قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقیانوسها هفتاد متر اضافه می شود و در این صورت یک چهارم خشکیهای کره زمین زیر آب میرود ؟
آیا میدانستید که شبکه چشم ۱۳۵ میلیون سلول احساس دارد که مسولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارد ؟
آیا میدانستید که آلباتوس که یک نوع مرغ دریایی است بلندترین بالها را دارد فاصله دو نوک بالهای او تا دو متر میرسد و درضمن آنها می توانند در حال پرواز بخوابند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 14:0  توسط سبز  |